یک گاو ماده
باهای صورتی
که ازدور مثل فانوس دریایی پیدا بودند
دردریای آخرین ترانه ام گم شد
آخرین ترانه ام را
برای ملوانان مست یک کشتی ماهیگیری گفته بودم
که ماهها ازرخت خواب دور بودند
به سلامتی توده نرم و صورتی زیرگاو ماده
تمام ماهیان صید شده راخوردند
خوردند ونوشیدند و پایکوبی کردند
حتی نام بندری که
سال گذشته ازآنجا آمده بودند را
فراموش کردند
مثل یک لاک پشت پیر
در آخرین روز زندگی
میان قلب تاریک اقیانوس
به دنبال یک کشتی جنگی غرق شده میگردم
یک کشتی جنگی شکسته
با میلیونها سرباز خسته
که همگی کنار توپهای آماده شلیک
گوش به فرمان آتش
به خوابی ابدی و دریایی فرورفته اند
در آخرین روز زندگی
مثل یک لاک پشت پیر
روی عرشه این قبرستان دریایی قدم میزنم
ونامه های ن جوان چشم به راه را
ازجیب سربازان خونین بیرون آورده و میخوانم
بدون اینکه فرمان آتش راشنیده باشم
بدون اینکه بفهمم
حین اشک ریختن برای معشوقه های چشم به راه
ازدرون لاک سنگی ام
به سمت نور وآسمان شلیک شده ام
آنقدر مسیر آسمان برایم آشناست
که حتی متوجه نشدم
لاک سنگی دنیاازروی دوشم برداشته شده است
ما همگی لاک پشت های پیری هستیم
که در آخرین روز زندگی
روی عرشه یک کشتی جنگی به شدت زاییده شده ایم
یک کشتی جنگی شکسته
که ازابتدای جهان
چاره ای به غیرازغرق شدن نداشت
غرق شدن درقلب آبهای سرد و تاریک.
بایک قاشق چایخوری
عمل پیوند مغزی که بین استخوانهای سرم گیرکرده بود
باگیسوان توکه هنوز گیره و گل سر داشتند را
باموفقیت انجام دادم
اول مغزی راکه بین استخوانهای جمجمه ام
کاملاً بی مصرف بادکرده بودرا
باقاشق چایخوری تراشیدم
ودرون ظرف غذای سگهای ولگرد
که شبها ازکوچه مامیگذشتند ریختم
سگها لب به غذای رایگان جلویشان نزدند
دیگرازکوچه ما گذرهم نکردند
بی تواما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
درون ظرف خالی جمجمه ام را
باگیسوان و گیره و گل سر یادگاری تو پر کردم
اوضاع من زیاد تغییر نکرده
فقط وقتی باد به سرم میخورد
پریشان و آشفته میشوم
بی اختیار
آنقدرسرم رابالذت به درودیوار میکوبم
تاازهوش میروم
ونیمه های شب
دربیابان های اطراف شهر
با صورتی خیس به هوش می آیم
صورتی خیس از بزاق دهان سگهای ولگرد
که روزی از کوچه ما میگذشتند
واکنون با لیس زدن مرابه هوش آورده بودند
تادوباره به کوچه برگردم
بی تواما به چه حالی من به کوچه برگشتم
دهانت راباز کن
ای معده ی پراز خون و استخوان پوسیده
تکان آخر رابخور
تمام گورهای ناپیدای خودت را نمایان کن
تادرآن روز که تاابد شب نمیشود
نور وروشنایی و خشمی لطیف
از روزنه ها و شکاف ها و پنجره ها
به گودال های ساکت و تاریکت بریزد
تاجمجمه های بدون چشم و هزارساله
برای بندآمدن خون سرازیرشده ازکاسه چشمشان
برای پناه بردن به آرامش و تاریکی
پشت به آفتاب
روی شکم بخوابند
و کفن را مثل لحافی سیاه
تاابد به روی سر بکشند
درآن روز
جنازه ی مادرم
به همراه جنازه ی چند پیامبرمنتظردیگر
خیس ازاشک خواهند شد
وبا برخورد نوک نیزه ی اولین اشعه آفتاب به صورتشان
ناگهان مثل درختی سحرآمیز
سقف گور را پاره کرده وبیرون میپرند
و تا انتهای آسمان
به دور خود چرخیده و بالا میروند
برای ساختن جنگل ابدی انتهای آسمان.
هر چقدر به دستان گور خیره میمانم
نمی توانم راز شعبده اش را بفهمم
نمی توانم قیمت تبانی اش با آسمان راحدس بزنم
چطور ممکن است
درخشان ترین و بزرگترین ستارگان آسمان
بادست خودشان
در گودالی اینچنین تنگ و تاریک آرام بگیرند
درست مثل مسافری جامانده از قطار
که باهزار زور و دوندگی
آخرسر خودش رابه قطاردرحال حرکت میرساند
وبا دندان خودش رااز پله های قطار آویزان میکند
آنهم ازپله های قطار کاملاً اشتباهی
که هیچ مقصد معلومی
به غیراز چنددریای خشک شده ندارد
قطاری که تنهامیخواهد
باصدای سوت خشمگینش
خواب ماهیان مرده و هزارساله راآشفته کند.
ازدرون لانه عقاب کوهستان پرمیکشم
چند دورباطل وبی مقصد به دور کوه میزنم
فقط برای لذت شناور شدن در بادوتاریکی
ناگهان چشمهایم را می بندم
چنگال هایم رادرون پرهایم مخفی میکنم
نوکم را تیز کرده و شیرجه میزنم
آنقدر سرعت میگیرم
که باد و تاریکی و زمین راپشت سر میگذارم
آنقدر تاریکی سایه ها برایم آشنا و صمیمی است
که سالهای سال
بدون اصابت به سطحی سخت و ناآشنا
درون تاریکی سایه های ناشناخته شناورمیشوم.
درباره این سایت